تبليغاتX
سراپاامید


سراپاامید

اگر امید نبود دنیا هم نبود

پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی


بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی                 

 



یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ


جامانده از آن قافله عطر گل سیبی

 



یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
؟

 
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی

 



کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است

 
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی

 



این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است

 
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی

 



با خط چلیپای پرازخون بنویسید

 
رفته است مسیحایی بالای صلیبی

 



پیران همه رفتند جوانان همه رفتند


جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی




گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال

 
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

امروز اولین روز اولین زمستان دهه ی 90 است.


دی ماه; ماه روشنیست


 ایشاا... برا هممون مبارک باشه


نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط رها عباد| |

من گل نیلوفر رو دوست دارم چون به تنهایی به

 مرداب بی روح جلوه ای زیبا میدهد

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

اعصاب چیست؟

چیزیست که هیچ کس ندارد ولی توقع دارند که تو حتما داشته باشی!!!

توقع چیست؟

چیزیست که همه دارند و تو نباید داشته باشی!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

یه روز خدا به موسی گفت:

 موسی! سفارش منو درباره 4 چيز خوب بخاطر بسپار :

 

1- تا وقتی كه گناهانت بخشيده نشده و مورد آمرزش قرار نگرفته ای ، 

به عيب ديگران نپرداز.

 

2- تا زمانی كه گنجها و خزانه های من تمام نشده ،

 براي رزق و روزيت غمناك  نباش .

 

3 - تا موقعی كه پادشاهی من از دست نرفته ،

 بجز من به ديگری اميد نداشته باش .

 

4 - تا هنگامي كه مُرده شيطان را نديده ای ،

 از مكرش ايمن و آسوده خاطر نباش .

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

این شعر خیلی برام معنا داره و منو به تامل واداشت:


کوک کن ساعتِ خویش ! 
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر 
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب 
و در آغوش سحر رفته به خواب ...
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش ! 
که سحر گاه کسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر ، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش ! 
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

رها همون عباده!!!!!

بنده ای که میخاد رهاشه از هر چی تعلقه!!!

رهای رهای رها.................

   

زیر بارند درختان که تعلق دارند  

                                    ای خوشا سرو که از بار غم ازاد امد

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

هی میشنوم که این دارو کشف  شد اون دارو خوبه وووو.........

انشاالله همه ی مریضا خوب بشن ولی من که بی خیالی طی

میکنم انگار نه رنگار که چیزیمه راحت خوب شدیم که هیچ شکر

خدا نشدیمم باز شکر خدا

راحت آسوده بی خیال .....................

شما چطورین؟بی خیالی بهتر نیس؟

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

توی دنیا اگه دنبال سایه بدوی اصلا بهش نمی رسی

ولی

اگه بهش توجه نکنی اون خودش میاد پیشت

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

هر چند کلا خیلی خیلی ادم امیدواریم و اصلا برام دنیا اهمیت نداره

 (البته یه کمی دارم!)

ولی یه چند وقته  کلافه شدم از دست این ام اس نازنینم!

میهمان ماست ولی یه وقتایی اذیت میکنه!

نمی دونم چی کار کنم / نمی دونم !!!

هر چند بازم خدا رو شکر میکنم که بدتر از این نیستم ولی یه چیزی

 مثل دوگانگی فلسفی به اومده

خدایا کمکم کن!!  

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط رها عباد| |

Design By : Mihantheme