|
اگر امید نبود دنیا هم نبود
|

ای حیات با تو وداع میکنم
« اي حيات! با تو وداع ميکنم. با همه زيبائيهايت؛ با همه مظاهر جلال و جبروت؛
با همه وجود وداع ميکنم.
با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود ميروم.
و از همه چيز چشم ميپوشم....
اي پاهاي من!
ميدانم شما چابکيد.
ميدانم که در همه مسابقهها گوي سبقت را از رقيبان ربودهايد.
ميدانم که فداکاريد.
ميدانم که به فرمان من، مشتاقانه بسوي شهادت، صاعقهوار به حرکت در ميآئيد.
اما من آرزوئي دارم.
من ميخواهم که شما به بلندي طبع بلندم به حرکت درآئيد.
به قدرت اراده آهنينم محکم باشيد.
به سرعت تصميمات و طرحهايم سريع باشيد.
اين پيکر کوچک، ولي سنگين از آرزوها و نقشهها و اميدها و مسئوليتها را، به سرعت
مطلوب، به هر نقطه دلخواه برسانيد.
در اين لحظات آخر عمر آبروي مرا حفظ کنيد.
من چند لحظه بعد به شما آرامش ميدهم.
آرامش ابدي!
ديگر شما را زحمت نخواهم داد.
ديگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد.
ديگرفشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحميل نخواهم کرد.
ديگر به شما بيخوابي نخواهم داد.
و شما ديگر از خستگي ٿرياد نخواهيد کرد.
از درد و شکنجه ضجه نخواهيد کرد.
از بيغذائي، از گرما و سرما شکوه نخواهيد کرد.
آرام و آسوده، براي هميشه، در بستر نرم خاک، آسوده خواهيد بود.
اما...
اما اين لحظات حساس،
لحظات وداع با زندگي و عالم،
لحظات لقاء پروردگار،
لحظات رقص من در برابر مرگ،
بايد زيبا باشد.»
